امروز سکوت مبهمی است
صدای پای هنرمندی
در خش خش برگهای پیاده رو
و صندلی خالی از وجودش
نقش دارد در من تمام تو
و رازی دارد در پس این فکر
صاحب لوح و قلم
چه زیبا رنگها را به بازی می گیری ای هم تبار من
در این کنج
کلبه ای است
و نوری از پس این درب که می تابد
در مسیر این جاده
پشت درب همه منتظرند و چشم دوخته ،
سکوت می کنند در این سحر گاه تمام چکاوک ها .
کی بیرون می آیی قدیسه ی من
تا از پیله صندلی خاطره ت
پروانه ها به آسمان برود.
محمد کرمی
برچسب:
نویسنده: فاطمه کریمی
تاريخ: پنجشنبه
9 اسفند
1397 ساعت: 3:24