بوی نفسهای
بهاری ات مستم می کند برای دیدنت ودوباره به آغوش کشیدنت
برای جوانه های روئیده در دامنت.
حس می کنم تمام بودنت را .
بی شک تو همان واژه ی اصیل بهاری
که شوق درخشیدنت چون گلهای دیدنی گندم مرا به وجد می آورد.
تو با من وبرای من زاده شده ای
به افق که می نگری
تمام وجودت را به او می بخشی
و من
ازسرخی زیبای غروب آفتاب
تمام تورا قرض می گیرم !
می دانم که در وسط این باغ
در لابه لای گلهای نرگس و شقایق
تو از همه زیباتر و خوش بو تری
و من از اعماق وجودم تو را می بویم
تا همه ی زیبایی تو در درون من رخنه کند و همه ی ناخالصی ها من پاک و سترده شود!
خوب می دانم که میدانی، تنت نیازمند تنی ستبر و استوار است !
آسوده باش
من در مسیر تندبادها استوار و نستوه ایستاده ام !
بمان در کنار این درخت تنومند
قدیسه ی من
بمان!!!!
م.ک
برچسب:
نویسنده: فاطمه کریمی
تاريخ: يکشنبه
1 دی
1398 ساعت: 17:14